ای گل نرگس باز هم جمعه آمد و ما همچنان در انتظار دیدن روی تو هستیم

تنها میان این همه غم گریه میکنم
مردم ولی به حال خودم گریه میکنم
آتش گرفتم به که گویم چه میکشم
داغ نهفتم به که گویم چه میکشم
وا ماندم چگونه شبم را سحر کنم
ای دل بگو مرا که چه خاکی به سر کنم
بر باد دادم همه ی آبروی خویش
آواره کردم حرمی را به سوی خویش
چون چاره نیست تکیه به دیوار میزنم
زانو بغل میکنم و زار میزنم
برخی از وقایع شب عاشورا
يك شب مهلت براى راز و نياز
پس عباس عليهالسلام نزد سپاهيان دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - براى نماز و عبادت - مهلت خواست. عمربن سعد در موافقت با اين درخواست، مردد بود، و سرانجام از لشكريان خود پرسيد كه: چه بايد كرد؟!
عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! اگر اهل ديلم (كنايه از مردم بيگانه) و كفار از تو چنين تقاضايى مىكردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنى!
قيس بن اشعث گفت: درخواست آنها را اجابت كن، به جان خودم سوگند كه آنها صبح فردا با تو خواهند جنگيد.
ابن سعد گفت: به خدا سوگند كه اگر بدانم چنين كنند، هرگز با درخواست آنها موافقت نكنم.(1)
و عاقبت، فرستاده ابن سعد به نزد عباس بن على عليهالسلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مىدهيم، اگر تسليم شديد شما را به نزد عبيدالله بن زياد خواهيم فرستاد! و اگر سر باز زديد، دست از شما بر نخواهيم داشت.(2)
خطبه امام عليهالسلام شب عاشورا
امام عليهالسلام ياران خود را نزديك غروب به نزد خود فراخواند.
على بن الحسين عليهالسلام مىفرمايد: من نيز خدمت پدرم رفتم تا گفتار او را بشنوم در حالى كه بيمار بودم، پدرم به اصحاب خود مىفرمود:
من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهلبيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهلبيتم نمىشناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مىدانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مىدهم و بيعت خود را از شما بر مىدارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهلبيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مىخواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.(۳)
خداى را ستايش مىكنم بهترين ستايشها و او را سپاس مىگويم در خوشى و ناخوشى. بار خدايا! تو را سپاسگزاريم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دين را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بينا و دلى آگاه به ما عطا كردى، ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده. من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهلبيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهلبيتم نمىشناسم، خدا شما را به خاطر يارى من جزاى خير دهد! من مىدانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مىدهم و بيعت خود را از شما بر مىدارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهلبيت مرا بگيريد و در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. اين مردم، مرا مىخواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند.
برادران امام و فرزندان و برادرزادگان او و فرزندان عبدالله بن جعفر (فرزندان حضرت زينب عليهاالسلام) به امام عرض كردند: ما براى چه دست از تو برداريم؟ براى اين كه پس از تو زنده بمانيم؟! خدا نكند كه هرگز چنين روزى را ببينيم.
ابتدا عباس بن على عليهالسلام اين سخن را گفت و بعد ديگران از او پيروى كردند و جملاتى همانند، بر زبان راندند.
پس امام عليهالسلام روى به فرزندان عقيل نمود و فرمود: شما را كشته شدن مسلم كافى است، برويد كه من شما را اذن دادم.
آنها گفتند: سبحان الله! مردم چه مىگويند؟! مىگويند ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود كه بهترين مردم بودند در دست دشمن رها كرديم و با آنها به طرف دشمن تيرى رها نكرديم و نيزه و شمشيرى عليه دشمن به كار نبرديم!! نه! به خدا سوگند چنين نكنيم، بلكه خود و اموال و اهل خود را فداى تو سازيم و در كنار تو بجنگيم و هر جا كه روى كنى با تو باشيم، ننگ باد بر زندگى پس از تو.
سپس مسلم بن عوسجه بپا خاست و گفت: بهانه ما در پيشگاه خدا براى تنها گذاردن تو چيست؟! به خدا سوگند اين نيزه را در سينه آنها فرو برم و تا دسته اين شمشير در دست من است بر آنها حمله كنم، و اگر سلاحى نداشته باشم كه با آن بجنگم سنگ برداشته و به طرف آنها پرتاب مىكنم، به خدا سوگند كه ما تو را رها نكنيم تا خدا بداند كه حرمت پيامبر را در غيبت او درباره تو محفوظ داشتيم، به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مىشوم و بعد زنده مىشوم و سپس مرا مىسوزانند و ديگر بار زنده مىگردم و سپس در زير پاى ستوران بدنم در هم كوبيده مىشود و تا هفتاد بار اين كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنين نكنم كه كشته شدن يك بار است و پس از آن كرامتى است كه پايانى ندارد.
پس از او زهيربن قين برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهلبيت تو را از كشته شدن در امان دارد!
و بعد از زهير گروه ديگرى از اصحاب سخنانى حماسى بر زبان جارى كردند، و امام عليهالسلام در حق آنها دعاى خير فرمود و به خيمه خود بازگشت.(4) و (5)
سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمهها نموده و اطراف خيام امام حسين عليهالسلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليهالسلام در اطراف خيمهها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفتهاى؟!
محمدبن بشير
در شب عاشورا به محمدبن بشير حضرمى خبر دادند كه فرزندت در سر حد رى اسير شده است، او در پاسخ گفت: ثواب مصيبت او و خود را از خداى متعال آرزو مىكنم و دوست ندارم كه فرزندم اسير باشد و من بعد از او زنده بمانم.
امام حسين عليهالسلام چون سخن او را شنيد، فرمود: خدا تو را بيامرزد، من بيعت خود را از تو برداشتم، بر و در رهايى فرزندت از اسارت بكوش.
محمدبن بشير گفت: در حالى كه زنده هستم طعمه درندگان گردم اگر چنين كنم و از تو جدا شوم.
امام عليهالسلام فرمود: پس اين لباسها را به فرزندت كه همراه توست بده تا در نجات برادرش به مصرف برساند.
نوشتهاند كه: امام پنج جامه به او داد كه هزار دينار ارزش داشت.(6)
قاسم بن حسن عليهالسلام به امام عليهالسلام عرض كرد: آيا من هم در شمار شهيدانم؟
امام عليهالسلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرينتر است!
و چه زيبا است اين شعر در توصيف اين نوجوان:
گرچه من خود كودكى نو رستهام ليك دست از زندگانى شستهام
كرده در روز ولادت مام من باز با شهد شهادت كام من
امام عليهالسلام فرمود: عمويت به فداى تو باد! آرى تو نيز از شهيدان خواهى بود آن هم پس از رنجى سخت، و پسرم عبدالله نيز كشته خواهد شد.
قاسم گفت: اى عمو! مگر لشكر دشمن به خيمهها هم حمله مىكنند تا عبدالله شيرخوار هم شهيد شود؟!
امام عليهالسلام فرمود: عمويت به فدايت تو باد! عبدالله كشته خواهد شد هنگامى كه دهانم از شدت عطش خشك شود و به خيمهها آمده آب با شير طلب كنم و چيزى نيابم، فرزندم عبدالله را طلب مىكنم تا از رطوبت دهانش بنوشم، چون او را نزد من آوردند قبل از آن كه لبانم را بر دهان او بگذارم، شقاوت پيشهاى از لشكريان دشمن، گلوى فرزند شير خوارم را با تير پاره كند و خون او بر دستانم جارى شود، آنگاه است كه دست به آسمان بلند كنم و از خدا طلب صبر نمايم و به ثواب او دل بندم، در اين حال نيزههاى دشمن مرا به سوى خود خواند و آتش از خندق پشت خيمهها زبانه كشد و من بر آنها حمله خواهم كرد و آن لحظه، تلخترين لحظه دنياست و آنچه خدا خواهد، واقع شود.
على بن الحسين عليهالسلام فرمود: قاسم با شنيدن اين سخنان زار زار گريست و ما نيز گريستيم و بانگ شيون و زارى از خيمهها بلند شد.(7)
از على بن الحسين عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: چون پدرم به اصحاب فرمودند كه بيعت خود را از شما برداشتم و شما آزاد هستيد، اصحاب و ياران آن حضرت بر فداكارى و وفادارى خود تا مرز شهادت در كنار امام پافشارى نمودند.
امام در حق آنها دعا كرده فرمودند: سرهاى خود را بلند كنيد و جايگاه خود را ببينيد! ياران و اصحاب امام نظر كرده و جايگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده كردند و امام عليهالسلام منزلت رفيع هر كدام را به آنها نشان مىداد.(8)
بعد از اين معجزه امام عليهالسلام بود كه اصحاب با سينههاى فراخ و صورتهاى بر افروخته به استقبال نيزهها و شمشيرها مىرفتند تا زودتر به جايگاهى كه در بهشت دارند، برسند.(9)
امام عليهالسلام فرمان داد تا مقدارى چوب و نى كه در پشت خيمهها بود، در محلى كه اصحاب امام در شب عاشورا مانند خندق در اطراف خيمهها حفر كرده بودند، بريزند، زيرا هر لحظه احتمال شبيخون دشمن از پشت خيمهها مىرفت. امام عليهالسلام دستور داد به محض حمله دشمن، آن چوبها و نىها را آتش زنند تا راه ارتباطى دشمن با خيمهها قطع شود و فقط از يك قسمت كه ياران امام مستقر بودند، نبرد صورت پذيرد، و اين تدبير براى اصحاب امام بسيار سودمند بود.(10)
امام عليهالسلام از خيمه بيرون آمد و به اصحاب فرمان داد كه خيمهها را نزديك يكديگر قرار داده و طناب بعضى را در بعض ديگر ببرند و لشكر دشمن را در روبروى خود قرار داده و خيمهها را در پشت سر و طرف راست و چپ خود قرار دهند به گونهاى كه خيمهها در سه طرف آنها قرار بگيرد و اصحاب امام فقط از قسمت روبرو با دشمن مواجه شوند.(11) سپس امام و يارانش به جايگاه خود بازگشتند و تمام شب را به نماز گزاردن و استغفار و دعا و تضرع سپرى كردند و آن شب اصلاً نخوابيدند.(12)
امام عليهالسلام حضرت على اكبر را با سى نفر سواره و بيست نفر پياده فرستاد تا آب آوردند، آنگاه روى به ياران خود نموده و فرمودند: برخيزيد و آب بنوشيد كه اين آخرين توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنيد و لباسهاى خود را بشوئيد تا كفن شما باشد.(13)

على بن الحسين عليهالسلام مىگويد: من شب عاشورا در كنارى نشسته بودم و عمهام زينب نيز نزد من بود و مرا پرستارى مىكرد، ناگهان پدرم برخاست و به خيمه ديگرى رفت و جوين(14) غلام ابى ذر غفارى در خدمت آن حضرت بود و شمشير او را اصلاح مىكرد، و پدرم اين اشعار را مىخواند:
"يا دهر اف لك من خليلكم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيلو الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليلو كل حى سالك سبيلى."(15)
اين اشعار را پدرم دو يا سه بار تكرار كرد، من مقصود او را يافتم، پس بغض گلويم را گرفت ولى خوددارى كرده و سكوت كردم و دانستم كه بلا نازل گرديده است. اما عمهام زينب چون اشعار امام را شنيد به خاطر رقت قلب و احساس لطيفى كه داشت نتوانست خود را نگاه دارد و بپا خاست در حالى كه لباسش به زمين كشيده مىشد، نزد پدرم رفت و گفت: واى از اين مصيبت! اى كاش مرا مرگ در كام خود مىگرفت و زندگانى مرا تمام مىكرد! امروز مادرم فاطمه، و پدرم على، و برادرم حسن در كنارم نيستند، اى جانشين گذشتگان و پناه بازماندگان.
پس امام حسين عليهالسلام به سوى خواهر نگريست و فرمود: خواهرم! شكيبايى تو را شيطان نربايد! و چشمان آن حضرت را اشك فرا گرفت و گفت: اگر مرغ قطا را به حال خود گذارده بودند، مىخوابيد.(16)
عمهام گفت: آيا تو را به ستم خواهند كشت و اين دل مرا بيشتر جريحهدار كرده و مىسوزانند؟! پس به روى خود سيلى زد و گريبان چاك كرد و بيهوش افتاد.
امام عليهالسلام با عطوفت و مهربانى فرمود: اى فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟
عرض كرد: اى عمو! مرگ در كام من از عسل شيرينتر است!
امام حسين عليهالسلام برخاست و آب بر رويش پاشيد تا به هوش آمد و فرمود: اى خواهر! تقواى خدا را پيشه كن و به شكيبايى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمين مىميرند و اهل آسمان نمىمانند و هر چيزى فانى شود مگر خدا، همان خدايى كه خلق را به قدرت خود آفريد و باز آنها را برانگيزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا سرمشق بگيريم و در بلاها و مصيبتها عنان اختيار خود را از دست ندهيم.
امام عليهالسلام خواهر خود را با اينگونه سخنان تسلى داد و به او گفت: تو را به خدا كه در مصيبت من گريبان خود را چاك مزن، و صورت خود را مخراش، و پس از شهادتم شيون و زارى مكن.
على بن الحسين عليهالسلام مىگويد: پس از اين كه عمهام آرام گرفت پدرم او را در كنار من نشانيد.(17)
پيوستن گروهى به امام عليهالسلام
نوشتهاند: سى نفر از اهل كوفه كه در لشكر عمر بن سعد بودند به او گفتند: چرا هنگامى كه فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پيشنهاد مىكند تا جنگى در نگيرد، شما هيچ كدام را نمىپذيريد؟! و پس از اين اعتراض، از لشكر ابن سعد جدا شده و به اردوى امام پيوستند.(18)
ضحاك بن عبدالله مشرقى مىگويد: چون شب فرا رسيد، امام حسين عليهالسلام و اصحابش تمامى شب را به نماز و استغفار و دعا و تضرع و درگاه الهى بسر بردند.
گروهى از سواره نظام ابن سعد كه شبانه نگهبانى مىدادند در اول شب از كنار خيمههاى ما گذشتند در حالى كه امام حسين عليهالسلام اين آيه را تلاوت مىفرمود (ولا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزادادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.) (19)، يكى از آنها گفت: به خداى كعبه قسم كه ما همان پاكان هستيم كه از شما جدا گرديدهايم!! او مىگويد: من او را شناختم به برير بن خضير گفتم: اين مرد را مىشناسى؟
برير گفت: نه.
گفتم: او ابو حرب سبيعى است كه عبدالله بن شهر نام دارد و مردى شوخ و دلاور است و سعيدبن قيس به علت جنايتى كه انجام داده بود او را به زندان افكند.
برير بن خضير به او گفت: اى فاسق! گمان مىكنى كه خدا تو را در زمره پاكان قرار داده است؟!
او به برير بن خضير گفت: تو كيستى؟!
گفت: من برير بن خضيرم.
او گفت اى برير! به خدا سوگند كه بر من بسيار گران است كه به دست من هلاك شوى.
برير گفت: آيا مىتوانى از آن گناهان بزرگى كه مرتكب شدهاى، توبه كنى و به سوى خدا باز گردى؟ به خدا قسم كه پاكيزگان مائيم و شما همه پليديد.
گفت: من هم بر درستى سخن تو گواهى مىدهم!
ضحاك بن عبدالله به او گفت: واى بر تو! اين معرفت چه سودى به حال تو دارد؟!
گفت: فدايت شوم! پس چه كسى نديم يزيد بن عذره باشد كه هم اكنون با من است؟!
برير گفت: تو مردى سفيه و نادانى، پس او بازگشت.
نگهبانان ما آن شب عزرة بن قيس احمسى و سواران او بودند.(20)
امام عليهالسلام دستور دادند تا خيمهاى را جهت استحمام و غسل اختصاص دهند، عبدالرحمن و برير بن خضير بر در آن خيمه به نوبت ايستاده بودند تا داخل شده و خود را نظافت كنند. برير با عبدالرحمن مزاح و شوخى مىكرد! عبدالرحمن گفت كه: حالا وقت مزاح نيست! برير گفت: خويشان من مىدانند كه من هرگز نه در جوانى و نه در كهولت، اهل شوخى نبودهام ولى چون به من بشارت سعادت داده شده است سر از پا نمى شناسم و فاصله ميان خود و بهشت را جز شهادت نمىبينم.(21)
نافع بن هلال و امام عليهالسلام
امام در نيمه شب بيرون آمد و خيمهها و تپههاى اطراف را نگاه مىكرد، نافع بن هلال هم از خيمه بيرون آمده و به دنبال حضرت حركت مىكرد، امام از نافع پرسيد: چرا به دنبال من مىآيى؟!
نافع گفت: يابن رسول الله! ديدم كه شما به طرف لشكر دشمن مىرويد، بر جان شما بيمناك شدم.
امام فرمود: من اطراف را بررسى مىكنم تا ببنيم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.
نافع مىگويد كه: امام عليهالسلام بازگشت در حالى كه دست مرا گرفته و مىفرمود: به خدا سوگند اين وعدهاى است كه در آن خلافى نيست؛ پس به من فرمود: اين راه را كه در ميان دو كوه قرار گرفته، مشاهده مىكنى؟ هم اكنون در اين تاريكى شب، از اين راه برو خود را نجات بده!
نافع بن هلال خود را بر قدمهاى امام انداخت و گفت: مادرم در سوگم بگريد اگر چنين كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهيد شوم.
سپس امام عليهالسلام داخل خيمه زينب گرديد، نافع مىگويد: من در بيرون خيمه ايستاده و منتظر آن حضرت بودم، شنيدم كه حضرت زينب به امام مىگفت: آيا از تصميم يارانت آگاهى؟ و مىدانى كه تو را فردا رها نخواهند كرد؟!
امام عليهالسلام فرمود: همانگونه كه كودك به پستان مادر علاقمند است، آنها نيز به شهادت علاقه دارند!
نافع مىگويد: چون اين سخن را شنيدم نزد حبيب بن مظاهر آمده و او را از جريان امر آگاه ساختم، حبيب گفت: اگر منتظر دستور امام نبودم، همين الان به دشمن حمله مىكردم.
نافع مىگويد: به او گفتم: امام هم اكنون نزد خواهرش زينب است، آيا ممكن است اصحاب را جمع نموده و آنها سخنى بگويند كه زنها آرامش پيدا كنند؟
حبيب، ياران امام را صدا كرد، همگى آمدند و در كنار خيمههاى آل البيت فرياد بر آوردند كه: اى خاندان رسول خدا! اين شمشيرهاى ماست، قسم خوردهايم كه آنها را در غلاف نكرده و با دشمن شما مبارزه كنيم، و اين نيزههاى ماست كه در سينه دشمن قرار خواهد گرفت.
پس زنان از خيمهها بيرون آمده و گفتند: اى جوانمرادان پاك سرشت! از دختران پيامبر و فرزندان اميرالمؤمنين حمايت كنيد.
و به دنبال اين سخن، همه اصحاب گريستند.(22)
به هنگام سحر، امام حسين عليهالسلام به خوابى سبك فرو رفت، و چون بيدار شد فرمود: ياران من! مىدانيد هم اكنون در خواب چه ديدم؟
اصحاب گفتند: يابن رسول الله چه ديدى؟
فرمود: سگانى را ديدم كه به من حمله مىكردند تا مرا پاره پاره كنند، و در ميان آنها سگى دو رنگ را ديدم كه نسبت به من از ديگر سگان وحشىتر و خون آشامتر بود! گمان مىكنم آن مرا خواهد كشت مردى باشد ابرص! و در دنباله اين خواب، جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم كه تعدادى از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود: فرزندم! تو شهيد آل محمدى و اهل آسمانها و كروبيان عالم بالا از مژده آمدنت شادى مىكنند و امشب به هنگام افطار نزد من خواهى بود، شتاب كن و كار را به تأخير مينداز! اين فرشتهاى است كه از آسمان فرود آمده است تا خون تو را گرفته و در شيشه سبز رنگى قرار دهد.
ياران من! اين خواب گوياى آن است كه اجل نزديك و بى ترديد هنگام رحيل و كوچ از اين جهان فانى فرا رسيده است.(23)

سپيده دم امام عليهالسلام با اصحابش نماز صبح را خوانده و دست مباركش را به سوى آسمان برداشت و گفت:
"اللهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شده، و انت لى فى كل امر نزل بى ثقه وعده، كم من هم يضعف فيه الفواد و تقلّ فيه الحيله و يخذل فيه الصديق و يشمت فيه العدو نزلته بك و شكوته اليك رغبته منى اليك عمن سواك ففرجته و كشفته فانت ولى كل نعمه و صاحب كل حسنه و منتهى كل رغبه؛ خداوندا! تو پناه منى در مشكلها، و اميد منى در سختيها، و ملجأ و ياورم هستى در آنچه كه بر من نازل شود؛ پروردگارا! از چه دل زخمهاى رنج آورى كه قلب را شكسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروائى داشته و نيش دشمن را به همراه، به تو شكايت مىكنم كه اميد به تو بىنيازى از دل دادن با ديگرى است، پس بگشاى درهاى بسته را و بنماى روزنههاى اميد را كه تو راست تمام نعمتها و از آن توست همه خوبيها و تويى تنها مقصود آرزوها."
سپس امام عليهالسلام بپا خاست و خطبه خواند و حمد و ثناى الهى نمود و به اصحابش فرمود: خداى عزوجل به شهادت من و شما فرمان داده است، بر شما باد كه صبر و شكيبايى را پيشه خود سازيد.(25)
تعداد اصحاب امام عليهالسلام در روز عاشورا سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بوده است. و از محمد بن ابى طالب نقل شده كه پيادگان هشتاد و دو نفر بودند. و سيدابن طاووس از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه تعداد ياران چهل و پنج نفر سواره و صد نفر پياده بودند.(26)
امام حسين عليهالسلام زهير بن قين را در ميمنه سپاه خود قرار داد، و حبيب بن مظاهر را بر ميسره سپاه گمارد، و پرچم را به دست برادرش عباس عليهالسلام سپرد، و خيمهها را در پشت سر سپاه قرار داد و امر كرد خندقى را كه در پشت خيمهها حفر كرده بودند از نى و هيزم انباشته و آنها را آتش زدند كه دشمن نتواند از پشت حمله كند.(27)
عمر بن سعد نيز عبدالله بن زهير ازدى را بر جمعى از سپاهيان كه اهل مدينه بودند(28)، امير كرد، و قيس بن اشعث بن قيس را فرماندهى قبيله ربيعه و كنده داد، و عبدالله بن ابى سبره جعفى را بر سپاهيان مذحجى و اسدى، و حر بن يزيد رياحى را به فرماندهى قبيله تميم و همدان گمارد (و تمامى اين گروهها در صحنه جنگ با امام حسين عليهالسلام حضور داشتند به جز حر بن يزيد كه توبه كرد و به اردوى امام رفت و به شهادت رسيد.)
بعد از اين تقسيم مسئوليتها - كه ريشه قومى داشت - عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبيدى را بر ميمنه لشكر، و شمر بن ذى الجوشن را بر ميسره، و عروه بن قيس احمسى را بر سواره نظام، و شبث بن ربعى را بر پياده نظام خود گمارد، و پرچم را به دريد، غلامش سپرد.(29)
سپاه عمر بن سعد رو به سوى خيمهها نموده و اطراف خيام امام حسين عليهالسلام را محاصره كردند با خندقى كه به دستور امام عليهالسلام در اطراف خيمهها حفر شده بود و در آن آتش افروخته بودند، برخورد كردند، شمر بن ذى الجوشن (عليه اللعنه) نعره بر آورد كه: اى حسين! پيش از فرا رسيدن قيامت و آتش دوزخ، به استقبال آتش رفتهاى؟!
امام حسين عليهالسلام فرمود: اين كيست؟ گويا شمر بن ذى الجوشن است!
گفتند: آرى.
اما با بانگى رسا در پاسخ شمر فرمود: اى پسر زن چران! تو به عذاب آتش سزوارترى.
مسلم بن عوسجه تصميم گرفت كه شمر را هدف تير قرار دهد، امام حسين عليهالسلام او را از اين كار باز داشت!
عرض كرد: بگذاريد تا اين فاسق را كه از سردمدران ستمكاران است به تير بزنم كه فرصت خوبى است.
امام عليهالسلام فرمود: او را به تير مزن زيرا من دوست ندارم كه آغازگر جنگ با اين گروه باشم.(30)
پينوشتها:
1- الملهوف 38.
2- ارشاد شيخ مفيد 2/91.
3- كامل ابن اثير 4/57.
4- ارشاد شيخ مفيد 2/92.
5- چه زيباست كلام خداوندى كه فرمود (من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا) (سوره احزاب: 23)، همچنين (و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى الباسأ و الضرأ و حين الباس) (سوره بقره: 177)، كه از مصاديق بارز اين آيات همين رادمردانى هستند كه با ايثار جان و ثبات و استقامت هم نام خود را خالد و جاويدان نمودند و ابديت را كسب نمودند و هم درس وفادارى و تسليم در برابر حق و بردبارى و فداكارى را به انسانها آموختند.
6- الملهوف 39.
7- نفس المهوم 230.
8- خرائج 2/848.
10- الامام الحسين و اصحابه 257.
11- امام عليهالسلام امر كرد كه اصحاب و يارانش بين خيمهها قرار گرفته و آنها را از سه طرف خيمهها احاطه نمايد، و اين شيوه براى اين بود كه دشمن نتواند به وسيله تير، ياران آن حضرت را هدف قرار دهد.
12- انساب الاشراف 3/186.
13- امالى شيخ صدوق، مجلس 30.
14- اين نام را بلاذرى «انساب الاشراف» ذكر كرده و ما آنچه آوردهايم بر اساس نقل ارشاد است.
15- «اى روزگار! اف بر تو باد كه دوست بدى هستى، چه بسيار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته، و روزگار، بَدَل نمىپذيرد؛ و امور به خداى بزرگ باز مىگردد، و هر ذى وجودى از اين راه كه من رفتم، رفتنى است».
16- اين مثل را در جائى به كار مىبرند كه كسى مجبور بر انجام امرى شود كه آن را مكروه بدارد.
17- ارشاد شيخ مفيد 2/93.
18- العقد الفريد 4/168.
19- سوره آل عمران: 178، 179. «گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند كه مهلتى كه ما به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مىدهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد بدين حال كنونى، تا آن كه آزمايش كند بدسرشت را از پاك گوهر».
20- البداية و النهاية 8/192.
21- الامام الحسين و اصحابه 259
22- مقتل الحسين مقرم 281.
23- بحار الانوار 45/3.
24- در حديث مناجات موسى عليهالسلام آمده است كه گفت: خدايا! چرا امت پيامبر خود، محمد را بر ديگر امتها فضيلت دادى؟
خداى تعالى فرمود: آنان را به جهت 10 خصلت فضليت دادم: نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و نماز جمعه و نماز جماعت و قرآن و علم و عاشورا.
موسى سؤال كرد: عاشورا چيست؟
خداى تعالى فرمود: گريستن بر فرزند محمد صلى الله عليه و آله و سلم و مرثيه و عزادارى بر فرزند پيامبر برگزيده. اى موسى! هر بندهاى از بندگانم در آن زمان كه او بگريد و يا تباكى كند در سوگ فرزند مصطفى او را پاداش بهشت دهم، و هيچ بندهاى از بندگانم از مال و ثروت خود در راه محبت فرزند دختر پيامبر صرف ننمايد مگر اين كه پاداش هر درهم را هفتاد درهم در دنيا عطا كنم و در بهشت متنعم شود و از گناهان او در گذرم، به عزت و جلالم سوگند هيچ زن يا مردى قطرهاى از اشكش در روز عاشورا و يا غير آن جارى نگردد مگر اين كه او را پاداش صد شهيد عطا نمايم. (مجمع البحرين 3/405 - لغة عشر).
25- اثبات الوصية 126/ مختصر تاريخ ابن عساكر 7/146/ و در اثبات الهداة 2/583 همين مطلب را حلبى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است.
26- بحار الانوار 45/4.
27- ارشاد شيخ مفيد 2/95.
28- ممكن است مراد از مدينه در اينجا، كوفه باشد، زيرا بعيد به نظر مىرسد كه اهالى مدينه در لشكر عبيدالله شركت كرده باشند؛ و شايد هم گروهى از اهل مدينه كه به كوفه آمده و در آنجا سكنى گزيدند مراد باشد، زيرا كوفه شهرى بود كه سكنه آن را مليتهاى مختلف تشكيل مىداد.
29- كامل ابن اثير 4/60.
30- ارشاد شيخ مفيد 2/96.
منبع:قصّه كربلا- بضميمه قصّه انتقام ، على نظرىمنفرد

جهان آفرينش داراي قوانيني است که آن قوانين را آفريننده ي جهان وضع نموده است. آفريننده اي که حکيم است و هيچ کاري را بيهوده و بدون حکمت انجام نداده است.
در سراسر اين جهان که مي نگريم چيزي جز عظمت و بزرگي خالق نمي بينيم. قوانيني که وضع کرده و سنتهائي که قرار داده، هيچکدام داراي کمترين نقص و نارسائي نيست و دانشمندان و انديشه وران در تحليل و کشف علل اين قوانين در تکاپو مي باشند. به رمز و راز برخي از اين پديده ها پي مي برند ولي در تحليل بسياري از اسرار آفرينش و رموز هستي ناتوان مي مانند.
يکي از قوانين ثابت شده ي در جهان، قانون جاذبه است. احدي در ثابت بودن اين مطلب ترديدي ندارد. يا اينکه آب در 100 درجه ي سانتي گراد به جوش مي آيد. اين قوانين و اصول تغيير ناپذير و بديهي به نظر مي آيند.
همانگونه که نظام طبيعي جهان بر پايه ي قوانين وضع شده از طرف خالق جهان استوار است، اين آفريننده ي دانا و توانا ارزشهاي اين جهان را هم مشخص نموده است.
يعني هموست که در کنار وضع و ايجاد قوانين حاکم بر طبيعت، ارزشهاي مطلوب را هم مقرر مي نمايد. به همين دليل، همانطور که نمي توانيم در برابر اين فورمولها و برنامه هاي طبيعي عالم آفرينش از قبيل به جوش آمدن آب در 100 درجه سانتي گراد، قانون نيوتن و ... چون و چرا کنيم، نمي توانيم در ارزشهاي حاکم بر جهان هم تشکيک و ترديد کنيم.
اينکه انسان در برابر امر و نهي الهي و در مقابل همه ي قوانين و ارزشها عالم خلقت تسليم محض باشد را تعبد مي گويند. تعبد در برابر خدا آن چيزي است از هر انساني خواسته شده است. گاهي پذيرفتن اين تعبد و بندگي آسان است و گاهي دشوار. مثلاً اينکه نماز صبح را بايد حتماً دو رکعت بخوانيم امري تعبدي است. چون و چرا نمي شود کرد. ولي پذيرش اين موضوع راحت است. معمولاً کسي در اين امر که چرا نماز صبح بايد حتماً دو رکعت باشد به تنازع و جدال برنمي خيزد.
اما پذيرش برخي از امور تعبدي کمي دشوارتر است. براي نمونه به داستان ابراهيم خليل (ع) مي توان اشاره کرد. با کدام عقل بشري مي توان پذيرفت که پدري، فرزندش را از لب تيغ بگذراند و او را قرباني نمايد؟ با چه منطقي مي توان چنين عملي را توجيه کرد؟ چگونه مي توان پذيرفت که فردي پس از سالها دعا و نيايش و در سن پيري فرزندي که خدا به او مرحمت کرده را در اوج عشق و علاقه ذبح کند؟ هيچ جوابي جز تعبد محض و تسليم کامل در برابر خواست و مشيت الهي نمي تواند انسان را قانع کند.
عمده ي احکام فقهي تعبدي است. يعني نمي توانيم به حکمت آن پي ببريم و صرفاً چون امر خداست بايد نسبت به آن خاضع باشيم.
يکي از اموري که در روايات ما نسبت به آن تاکيد و توصيه فراواني صورت گرفته، بحث عزاداري سالار شهيدان و حضرت اباعبدالله الحسين(ع) است. توجه به ساحت مقدس آن امام همام و توسل به ذيل عنايت آن بزرگوار و گريستن در مصائب ايشان از مسائلي است که به آن سفارش شده ايم.
بنابر روايات، اشک بر آن حضرت از ثواب بالايي برخوردار است. آنقدر که نمي توان تصور کرد.

امام صادق(ع) مي فرمايند:و من ذکر الحسين عنده فخرج من عينه من الدموع مقدار زباب کان ثوابه علي الله عز و جل و لم يرض له بدون الجنة.
يعني کسي که يادي از حضرت حسين بن علي نزدش بشود و از چشمش به مقدار بال مگس اشک خارج شود.اجراو برخداست و حقتعالي به کمتر از بهشت براي او راضي نيست. (1)
اينکه چرا گريستن بر سيدالشهداء بهشت را بر انسان واجب مي کند از جمله امور تعبدي است و مثالها و نظائر آن در اين مقاله ذکر شد. يک امري است که از جانب شارع مقدس و از سوي خداي حکيم مشخص شده است. همچنين زيارت آن حضرت از اجر و ثواب بالائي برخوردار است.
روايتي در کتاب شريف کامل الزيارت نقل شده که قبل از بيان آن روايت بايد بگويم اين کتاب در نهايت درجه ي اعتبار مي باشد.
امام صادق(ع) به يکي از يارانشان به نام مسمع مي فرمايند:
اي مسمع تو از اهل عراق هستي، آيا به زيارت قبر حسين(ع) مي روي؟
عرض کردم: خير، من نزد اهل بصره بوده و دشمنان ما از گروه ناصبي ها و غير ايشان بسيار بوده و من در امان نيستم از اينکه حال من را نزد پسر سليمان گزارش کنند.
در نتيجه او با من کاري کند که عبرت ديگران گردد لذا احتياط کرده و به زيارت آن حضرت نمي روم.
حضرت به من فرمودند:
آيا ياد مي کني مصائبي را که براي آن جناب فراهم کرده و آزار و اذيت هايي که به حضرتش روا داشتند؟
عرض کردم: بلي.
حضرت فرمودند:
آيا به جزع و فزع مي آيي؟
عرض کردم: بلي به خدا قسم و بخاطر ياد کردن مصائب آن بزرگوار چنان غمگين و حزين مي شوم که اهل وعيالم اثر آن را در من مشاهده مي کنند و چنان حالم دگرگون مي شود که از خوردن طعام و غذا امتناع نموده و به وضوح علائم حزن و اندوه در صورتم نمايان مي گردد.
حضرت فرمودند:
خدا رحمت کند اشک هاي تو را (يعني خدا بواسطه اين اشک ها تو را رحمت نمايد)، بدان قطعاً تو از کساني محسوب مي شوي که به خاطر ما جزع نموده و به واسطه سرور و فرح ما مسرور گشته و بخاطر حزن ما محزون گرديده و بجهت خوف ما خائف بوده و هنگام مأمون بودن ما در امان هستند، توجه داشته باش حتماً و عن قريب هنگام مرگ، اجدادم را بالاي سرت خواهي ديد که به ملک الموت سفارش تو را خواهند نمود و بشارتي که به تو خواهند داد ، برتر و بالاتر از هر چيزي است. و خواهي ديد که ملک الموت از مادر مهربان به فرزندش به تو مهربان تر و رحيم تر خواهد بود.

و يا در جاي ديگري از همين کتاب امام ششم حضرت صادق(ع) اينگونه مي فرمايند:
روز قيامت منادي ندا مي کند: شيعيان آل محمد در کجا هستند؟!
پس از ميان مردم گردنهايي کشيده شده و افرادي بپا مي خيرند که عدد آنها را غير از حقتعالي کس ديگر نمي داند. سپس منادي ندا مي کند: زوّار قبر حسين(ع) در کجا هستند؟!
خلق بسياري به پا مي خيزند.
پس به ايشان گفته مي شود: دست هر کسي را که دوست داريد بگيريد و آنها را به بهشت ببريد، پس شخصي که جزء زائرين است هر کسي را که بخواهد گرفته و به بهشت مي برد.
به هر حال اين موارد از اختصاصاتي است که خداوند متعال به ولي خود امام حسين (ع) عطا فرموده وجاي هيچگونه سوال و ابهامي هم در آن نيست چرا که هيچ فعلي از خدا بي حکمت و بيهوده صادر نمي شود و اين مساله هم از اين قاعده مستثني نمي باشد.
همانگونه که امام حسين(ع) همه وجودش را براي خدا خرج کرد و در برابر خدا از همه دارائي اش گذشت و حاضر شد در خون خود بغلطد و شاهد پرپر شدن تک تک عزيزانش باشد، خدا هم براي حسين فاطمه، از همه چيز گذشت و عشق و محبت او را مايه ي نجات، اشک بر او را آمرزنده ي گناهان و زيارتش را وسيله اي براي تقرب به خود قرار داد.
امروز، نه تنها ياد و نام حسين(ع) در ميان مردم از بين نرفته است بلکه روز به روز بر تعداد عاشقان حضرتش افزوده مي شود و سوگوارانش بيش از پيش نسبت به تغطيم اين امر که ازشعائر الهي است مي کوشند.
البته مطلبي ناگفته نماند و آن اينکه اصل مهمي که هر فرد بايد در ذهن خود داشته باشد، تقواي الهي است. اينگونه نيست که هر کسي، هر کاري بخواهد انجام بدهد و معصيت در وجود او ملکه شود و فکر کند با گفتن يک يا حسين آمرزيده خواهد شد!
بلکه اساسي ترين مساله اي که بايد در نظر داشت تقواي الهي است. ملاک قبولي هر علمي پرهيزکاري و پارسائي و رعايت تقواست. همانگونه که قرآن هم به خوبي اشاره مي کند. آنجا که مي فرمايد:انما يتقبل الله من المتقين.
منحصراً اعمال انسانهاي متقي پذيرفته خواهد شد.
خواستم در اين مجال به تبيين جايگاه عزاداري بپردازم و با مهم جلوه دادن اين عبادت بزرگ (عزاداري سالار شهيدان) شناخت خود را به مقام و مرتبت آن بيافزايم.
عليرضا مهدوي بر گرفته از سایت تبیان



