عصراضطراب
"اصطلاحات " عصر کلاسیک"، " عصر ایمان"، " عصر توسعه" و" عصر رمانتیک" احیانا با واقعیات تاریخی تطابق کامل ندارد ولی با وجود این الهام بخش این معناست که بشر در زندگی مشتاق برخی از این ویژگی ها است و بسیاری از مردم این ویژگی ها را چه درست چه نادرست به گذشته مربوط می دانند. در مقابل، نسل معاصر خود رابا تعبیرهایی همچون "عصر اتم"، "عصر فضا "، " عصر ربات"، "عصر آنتی بیوتیک" یا به طور خلاصه "عصر تکنولوژی" متمایز می سازیم و گاهی این تعبیرها را برای خشنودی پیشگامان تکنولوژی بکار می بریم اما این تعابیر مورد قبول انسان گراها نیست ویگانه تعبیر مورد اتفاق همه "عصر اضطراب" است.
دراین عصر دستاوردهای اجتماعی تکنولوژی ، رفاه اقتصادی را گسترش داد و برای بشر آرامش بیشتری را به ارمغان آورد . همچنینی بر سرعت وسایل نقلیه افزود و با برخی از بیماری ها مبارزه کرد . اما بر آورده شدن نیاز مادی چندان به سعادت و مفهوم زندگی نیفزود و حتی دانش پزشکی به وعده های خود وفا نکرد، بدین سبب این دانش اگرچه در بسیاری از موارد در زمینه های پیشگیری و درمان برخی از بیماری های مشخص موفق بوده در طولانی کردن حقیقی عمرانسان و ایجاد دگرگونی مثبت در سلامت او ناکام مانده است از این رو متناقض به نظر می رسد که این عصر هم عصر رفاه ، شگفتی های تکنولوژی و معجزات پزشکی وهم عصربیماری ها مزمن، اضطراب و نا امیدی باشد؛ عصری که درآن پیامد های تلخ " نابسامانی و آشفتگی زندگی" و به معنای دیگر بیزاری و تنفر از حیات در قلب جوامع برخوردار از رفاه مادی و پیشرفته ترین کشورهای جهان از لحاظ تکنولوژی رخ نمود. در این جوامع مشکلات و نابسامانی های شدید فکری هم چنان رو به فزونی می نهد ؛ مشکلاتی مانند درگیری نژادی، فقر مادی، انزوای عاطفی، آلودگی های مربوط به تمدن در مراکز مربوط به شهرهای بزرگ انواع ظلم ها، دیوانگی فراگیر که پیوسته ما را به جنگ هسته ای تهدید می کندوریشه های عمیق نگرانی های معاصرکه درتاروپود روان افراد این جوامع تنیده شده است.
انسان معاصر در جنبه های بسیاری به حیوان وحشی می ماند که زندگی خود را در باغ وحش می گذراند. درست مانند حیوانی که خوراک کافی و حمایت لازم برای او فراهم است اما در بسیاری از کارهای جسمانی و فکری از انگیزه های اساسی طبیعی محروم است، بنابراین انسان معاصر نه تنها با همنوعان و با طبیعت اطرافش بیگانه است بلکه در ژرفای وجودی خویش بریده و این مسئله مهمی به شمار می آید."
( اسلام تمدن آیندگان- آفات تمدن کنونی- برگرفته از کتاب انسانیه الانسان اثر پروفسور رنه دبو ص 46-41 چاپ موسسه الرساله بیروت)
*****
"ما نسلی از هم گسسته و فاقد رفاه هستیم و یگانه ژرفای ما جهنمی هولناک است که در آن فرو افتاده ایم. ما نسلی بی دین و فاقد آرامش هستیم خورشید ما بی فروغ و عشق ما سرکش واست و جوانانمان فاقد شادابی جوانی ! ما نسلی لجام گسیخته، مرز ناشناس و بی پشتیبان هستیم"
بگو انشا الله
فردی یک روزمقداری گوشت تازه خرید و به خانه آورد و به زنش گفت: این گوشت را کباب کن تا بخوریم . همسرش که فردی معتقد به مسائل شرعی بود گفت : ای شوهر! بگو انشاالله مرد گفت : ای زن گوشت آماده زغال آماده باز هم بگویم انشا الله
زن گفت بگو انشاالله . مرد که هوس خوردن کباب بی قرارش کرده بود گفت: ای بابا من اینهایی را که تو می گویی قبول ندارم زود باش کباب را بیاور. زن اطاعت کرد و کباب را آماده کرد و گذاشت توی سینی و آورد آن را بگذارد جلوی شوهرش که ناگهان در خانه را زدند مرد گفت: ای زن برگرد تا من بروم ببینم کیست در می زند او را رد کنم و برگردم تا با خیال راحت کباب را بخوریم . زن به آشپزخانه برگشت مرد هم رفت که در را باز کند وقتی در را باز کرد دید مامورهای ژاندارمری هستند مامورها او را بدون اینکه اجازه بدهند حرفی بزند با خود بردند و زن هم که در آشپزخانه منتظر آمدن شوهرش بود متوجه دستگیری او نشد.
آن شب ما مورها به آن مرد پنجاه تازیانه زدند و وقتی صبح آمدند او را آزاد کنند گفتند بیا این کاغذ را امضا کن وقتی مرد اسمش را نوشت که امضا کند مامورها متوجه شدند که او را به جای کس دیگری گرفته اند و لذا از او عذرخواهی کردند و آزادش نمودند آن مرد که شب را گرسنه به سر برده بود و پنجاه ضربه شلاق هم خورده بود با گام های لرزان به خانه آمده در خانه را زد ، زنش از پشت درپرسید کیستی ؟ شوهر با صدا ی لرزان گفت: ای زن منم انشاالله منم انشاالله منم انشاالله دررا بازکن تا صد تازیانه دیگرنخورده ام.
( معما ها و نکته ها – نوشته محمد حسین عادل پور- انتشارات پیام عترت –ص 31-32 )
ایران
نام حق بر زبان من جارست
زندگی در رگان من جاریست
جدمن آرش کمان گیر است
مرد میدان رفیق شمشیر است
شعر حافظ شراب ناب من است
خاک ایران برای من کفن است
*
مردمانش چقدر اهل خدا
اهل باران ستاره گل دریا
پاک و معصوم چون سیاووشند
جرعه جرعه سپیده می نوشند
پا به پای طلوع می خندند
در به روی غروب می بندند
مثل پروانه ها رها هستند
با گل سرخ آشنا هستند
با درخت و پرنده فامیلند
زاده سرز مین هابیلند
دست در دست حضرت خورشید
خنده هاشان شمیم باغ امید
تاج یاس و بنفشه بر سرشان
لشکر آفتاب یاورشان
عشقشان عشق پاک فرهاد است
عزمشان مثل کوه پولاد است
مثل سیمرغ گرم پروازند
دل به عطر سپیده می بازند
دختران بهار همسرشان
دامن کوه و دشت بسترشان
در دل شب ستاره می چینند
خوابهای قشنگ می بینند
عاشقانه حماسه می سازند
شاد و سر مست غرق پروازند
خلوت پاکشان اهورایی ست
دین و ایمانشان شکیبایی ست
*
آه ایران! عروس آیینه!
مادر قلبهای بی کینه!
سروهایت چقدر آزادند!
دست های بلند فریادند
دوستت دارم ای الهه ناز!
سرزمین شکوفه و آواز!
*
مردمی خوب و مهربان داری
ریشه در قلب کهکشان داری
رودهایت قصیده توحید
پرچمت رنگ سبز و سرخ و سپید
باغ سر سبز تو تما شایی است
ردپای نسیم دریایی است
دامنت پاک از گناهان است
رنگ صبح سپید ایمان است
شعر سرخ قیام هستی تو
شهره خاص و عام هستی تو
دشمنانت چقدر خونخوارند!
دشنه در آستینشان دارند
بهترین کشور جهان هستی
نقطه عطف آسمان هستی
در غیابت شبیه پاییزم
برگ برگ از درخت می ریزم
کوهی از غصه در دلم دارم
مثل ابر بهار می بارم
آه ایران! نسیم بیداری!
وسعت روشن فداکاری
من بدون تو رفته ام از دست
دوری از تو برای من سخت است
*
رضا حدادیان
هر که را بحر کاری ساختند
روزی وقتی در صحرا گوسفندان چوپانی او را خسته کردند، با خود گفت: این چه شغلی است که من دارم باید شغل جدیدی انتخاب کنم که زحمت کمتری داشته باشد.
نشست روی تخته سنگی و تمام شغلها را از ذهنش گذراند و دید هیچ کدان از آنها با ذوق او نمی سازد و فقط یک شغل است که دردسرش کمتر است و آن روحانی محل شدن است. به هنگام عصربه منزل رسید لباسهایش رادر اورد و با زحمت فراوان آنهارا شبیه لباس روحانیون کرد و به طرف روستایی حرکت کرد. اتفاقا در آن روستا یک ننفر مرده بود و اهالی آن روستا نمی دانستند چگونه نماز میت بخوانند و منتظر بودند که یک نفر روحانی از راه برسد و بر آن میت نماز بخواند. یک نفر از افراد روستا که در انتظار نشسته بود دید یک آخوند از دور پیداست و به طرف روستای آنها می آید جمعیت را خبرداد و همگی به استقبال او رفتند و با سلام و صلوات از او استقبال کردند او هم در دل خود می گفت : عجب شغل خوبی انتخاب کردم چرا زود تر به ذهنم نرسیده بود ؟
وقتی به روستا رسیدند به او گفتند : ای آقا پیش از آنکه به منزل برویم یک نفر مرده است و ما نماز میت نمی دانیم شما نمازش را بخوانید او وقتی کلمه مرده را شنید رنگ از رخش پرید و فورا گفت: من نماز میت بلدنیستم، هرچه اصرار کردند فایده نبخشید تا اینکه یک نفر از آن افراد گفت: آقا پول می خواهد و نمی داند که ما پول نداریم و جلو آمد و دو ضربه محکم با چوب بر گرده آقا زد و گفت : می خوانی یا نه جواب داد نزنید می خوانم .
آمد جلو و در مقابل مرده ایستاد و گفت:" ای مرده تو در سایه و من در آفتاب ا...اکبر ، تو آسوده من بر زیر چوب ا...اکبر ، عمامه نداشتم شالم را عمامه کردم ا...اکبر
و بالاخره تکبیر چهارم و پنجم را هم گفت و نماز را تمام کرد و گفت ای مردم ! من امروز چند ساعت آخوند شدم چند چوب خورد خدا به داد آخوند ها برسد که یک عمر با شمایند . این را گفت و به سوی روستای خود بازگشت و دوباره مشغول چوپانی شد!!!
معما ها ونکته ها نوشته محمد حسین عادل پور انتشارات پیام عترت ص 22|24
روزنامه اخبار الیوم در تاریخ 26/12/1959 از قول یکی از سر دبیران خود (احمد بهاءالدین) چنین می نویسد:
" در این هفته گزارشی دردناک خواندم که یکی از روزنامه های بریتانیا آن را منتشر کرده بود . این گزارش به اختصار می گوید : در بریتانیا فروش فرزندان توسط پدران و مادران به پدیده شایعی مبدل شده است. آنان این کار را برای خریدن اشیای گوناگون مانند یک خانه کوچی یا یک تلویزیون یا یک یخچال انجام می دهند افرادی که در بریتانیا در طول سال 1959 به این کاراقدام کرده اند به سه هزار نفر رسیده اند."
ببینید انسان چگونه سقوط کرده است و گرمای عواطف والای انسان چگونه به سردی گراییده است. این گزارش تکان دهنده اعلام می کند که پدران و مادران جگر گوشه هایشان را فروخته اند اما نه برای تهیه خراکی که گرسنگی آنها را بر طرف کند یا برای فراهم آوردن پوششی که بدن های برهنه شان را بپوشاند و حتی نه برای به دست آوردن یکی از ضروریات زندگی بلکه از این جهت که پاره ای اجناس تجملاتی به دست آوردند برای اجناسی که بسیاری از مردم بدون آنها زندگی می کنند برای یخچال یا یک دستگاه تلویزیون . و واقعا چه چیز با ارزشمندی را با چیز بی ارزشی مبادله کرده اند!!!
اسلام تمدن آیندگان - آفات تمدن کنونی
بسم الله الرحمن الرحیم
انا انزلناه و فی لیله القدر* وما ادرئک ما
لیله القدر* لیله القدر خیر من الف شهر*
تنزل الملائکه و الروح فیها باذن من کل
امر*سلام هی حتی مطلع الفجر *


آفتاب افتاد
آسمان نالید واشکش در گرفت
یا علی ها یا علی ها سر گرفت
قحط شد در سفره بوی ترد نان
و یتیمی دامن مادر گرفت
بوی پاییزان وزید و دست باد
نخل خرما را تکاند و بر گرفت
بعداز آن پا روی یاس تر گذاشت
داس بر احساس نیلوفر گرفت
جای باران صاعقه بارید،ابر
کاکل گل بوی خاکستر گرفت
شعله می زد صاعقه بر بیشه ها
حادثه دامان خشک و تر گرفت
رعشه ها افتاد بر عرش خدا
قلب زهرا، قلب پیغمبر گرفت
غلغله افتاد بر افلاکیان
و زمین لرزید و خوبی پر گرفت
تا بمیراند امیر نور را
سایه ای در پشت شب سنگر گرفت
آفتاب افتاد در محراب خون
خاک را غوغای محشردر گرفت
مرغ حق آویخت بر دامان شب
یا علی ها یا علی سر گرفت

